کلا من هر چی از عمرم می گذره بی اعتقاد تر می شم. بعضی چیزا یعنی تقریبا بیشتر چیزایی که مردم بهشون اعتقاد دارن برای من بی معنین. خرافاتی بیش نیستن. هر کاری می کنم با عقل جور در نمیان. چیزایی که همین چند روز پیش بهشون باور داشتم وقتی که بهشون فکر می کنم برام پوچ میشن.
من خودم نمی خوام این جوری باشم . خوب بالاخره خود آدم دوست داره یه چیزایی رو باور کنه. ولی خوب دوست ندارم خودم رو هم گول بزنم. به خودم تلقین کنم. فلان چیز هست فلان کار رو میکنه.
دیگه دارم کم کم نسبت به همه چیز بی تفاوت میشم. دیگه چیزای زیادی برام مهم نیستن. چیزی نیست که جلوم رو بگیره هر کاری رو نکنم.
نمی دونم چی کار کنم ….
دوستداشتن:
نخستین کسی باشید که این را دوست دارد.
This entry was posted on سپتامبر 20, 2009 at 1:18 ق.ظ. and is filed under روزنوشت ها. شما میتوانید هرگونه پاسخ به این ورودی را از راه خوراک RSS 2.0 دنبال کنید.
شما میتوانید پاسخی بدهید، یا از وبگاه خود دنبالک بگذارید.
سپتامبر 20, 2009 در 2:13 ق.ظ.
اين وضعيت تازگي ها همه گير شده. فكر كنم به اوضاع و احوال دوراني كه توش هستيم برميگرده.من هم اينطوري شدم با اين فرق كه من دخوشم مياد اينجوري باشه. از بازي خوردن خسته شدم نمي خوام هر چيزي را باوركنم
مرتضی: شاید!
سپتامبر 20, 2009 در 5:08 ب.ظ.
دقیقاً میخواستم چیزی مطابق کامنت پرستو جان رو بنویسم.
ایول پرستو جون چقدر شبیهیم!!!
مرتضی: چه جالب!
سپتامبر 21, 2009 در 11:02 ب.ظ.
تلقین کن دوست عزیز
مرتضی: تلقین کردن دیگه کارساز نیست
از گول زدن خودم خوشم نمیاد
سپتامبر 22, 2009 در 12:30 ب.ظ.
سلام داش مرتضی
خوبی ؟
چه خبر ؟
چه می کنی ؟
مرتضی: سلام حسام
خوبم مرسی
نوامبر 15, 2009 در 10:55 ق.ظ.
از آنجا كه ما بسيار مستجاب الدعوه هستيم ، برايتان دعا مي كنيم!
خوب مي شويد انشالله!